تبليغاتX
به یاد عزیزانی که اسیر خاکند (تشنه محبت)

         

 

                            دوران خوش كودكي

انگار همين ديروز بود كه كودك بودم و در مزرعه ها و دشتهاي سر سبز دنبال پروانه ها و سنجاقكها مي دويدم . شادي من بي اندازه و طراوت و شوق كودكانه ام  در وصف نمي گنجيد .

ابرهاي سياه و كبود با دستهاي كوچكم كنار ميرفتند و خورشيد با يك اشاره انگشتم ، نور مي افشاند . در آن سالها فكر مي كردم بهار هميشگي است و فصلهاي ديگر يك شوخي موقت اند . هيچ كينه اي نمي توانست در دل من اقامت دائم داشته باشد و هيچ جدايي و قهري بيشتر از يكي دو ساعت به طول نمي انجاميد . همه چيز زلال و شفاف بود و بادبادك آرزوهايم تا اوج آسمان مجال پرواز داشت .

انگار همين ديروز بود كه صبحها به فرشتگان سلام مي كردم و بوسه اي به سوي آسمان مي فرستادم . صداي همه گلها را مي شنيدم و نام خود را روي تك تك گلبرگها مي ديدم . من فكر مي كردم روزگار بر همين منوال خواهد گذشت و پدر و مادرم هيچ گاه جامه پيري را به تن نخواهند كرد و با موهايي سياه در كنارم خواهند ماند . فكر مي كردم حوض خونمون هميشه پر از ماهي هاي قرمز خواهد بود و هر شب مي توانم چراغ ماه را روشن كنم و به ستارگان ، شب بخير بگويم .

فكر مي كردم چرخ گردون تا ابد بر مراد من خواهد گشت و غبار هيچ غمي بر آيينه ي زندگيم نخواهد نشست ، اما .....

اما سالها مثل برق و باد و به پلك بر هم زدني آمدند و گذشتند و من از دوران لطيف و خوش كودكي فرسنگها دور شدم . كم كم فهميدم كه به جز چشمه و خورشيد و گلهاي رنگارنگ ، مراب و كوير و صخره و سنگ هم هست . آري ، من فرود آمدن صاعقه هاي بي رحم رنج و سختي را بارها بر شانه هايم حس كردم و آنگاه به اين نتيجه رسيدم كه كودكي هرگز باز نمي گردد و بايد خود را براي تحمل و مقابله با غمها و مصيبت هاي مختلف آماده كنم .

زندگي يك خيابان بي انتهاست كه اگر درست در آن قدم برداريم به سر منزل مقصود مي رسيم و دوست را در آغوش مي كشيم ، اما اگر خواسته يا ناخواسته قدم از راه راست بيرون بگذاريم ، به دره هاي غفلت و ضلالت سقوط مي كنيم .

اگر چه جسم ما به دوران كودكي بر نمي گردد ، اما روحمان را مي توانيم در حال و هواي كودكي تازه نگه داريم و به دور از قهر و كينه ها و خودخواهي ها ، سبز و با طراوت باشيم .

 

 

 

 

خدا جون ، منو ببخش

 

 

 

 

 

 

 

 

تعطیل

 

ایشا ا... بعد از عید نوروز میام و یه آپ خوشگل فقط

 

در مورد خاطرات سربازی می نویسم  

 

 

 

 

خاطرات دوران سربازي .......

 

 

 

۸۶/۰۶/۱۰

به نام تك سر باز پادگان عشق

سلامتي سه كس : زندوني و سرباز و بي كس

باز هم جدايي ، تنهايي ، غربت و ... در نهايت خاطره

خاطرات دوران سربازي ( آموزشي )

ساعت 2 نيمه شب از خونه حركت كردم  به سمت پادگان آموزشي كه ساعت 5:45 صبح رسيدم . توي راه نزديكي پادگان تصادف شده بود كه چند تا سرباز بودن زخمي شده بودن . دم در پادگان رسيدم بعد از عبور از د‍‍ژباني و تفتش و گشتن كامل وارد پادگان شدم البته با پذيرايي ( يه دونه سانديس گرم با يه دونه ويفر بزرگ تاريخ گذشته ) ....

حدود 1200 سرباز آش خور بوديم كه از قبل گردان و گروهان بندي شده بوديم . من گردان عاشورا گروهان ايمان بودم كه چند تا از دوستاي دوران هنرستانم با هم يه گروهان بوديم و بچه بهشهر هم حدود15 نفري مي شديم .

رفتيم و جلوي دفتر گروهان صف تشكيل داديم كه به دليل شلوغ كردنمون بشين ، پاشو ها شروع شد . موقع ناهار شد كه برنج تايلندي با مرغ دادن كه وقتي 2 تا قاشق برنج مي خورديم سير مي شديم و شكممون باد مي افتاد .

بعد از ظهر دم غروب رفتيم براي مراسم شامگاه و بعد شام خورديم  كه خوراك لوبيا بود . ساعت 9 شب خاموشي زدن . شاد بودم ولي از يه طرف دلتنگ ، نمي دونم چي شده بود كه بد جوري غم اومد سراغم . شايد به خاطر شب آخر بود يعني ديشب ساعت 11:30 كه چت مي كردم آخه همون اول dc  شده بودم . نمي دونم ...

راستي اين شعرو زياد با خودم تكرار مي كردم :  كاشكي اين ديوار خراب شه    منو تو با هم بميريم    توي يك دنياي ديگه    دستاي همو بگيريم  .

ساعت 11 شب خوابم برد .

 

 

۸۶/۰۶/۱۱

صبحانه : پنير                ناهار : برنج و خورشت               شام : خوراك لوبيا

ساعت 4 صبح بيدار شديم وضو گرفتيم رفتيم براي نماز صبح . صبحانه رو آوردن و همه منتظر صبحانه بودن آخه غذا كم مي دادن ، من مسئول چاي دادن شدم . همه مسئوليت داشتن هر كي يه مسئوليتي داشت مثل نظافت ، پاس بخش ، مسئول غذا كه من مسئول غذا بودم ، ارشد ، منشي ، انبار دار و ...

مسئول چاي دادن بودم به بچه ها دستور مي دادم ضف بايستن واي ي ي  چه كيفي داشت . هر كي گوش نمي كرد بهش چاي نمي دادم

ولي دلم براشون مي سوخت ... چون اونام مثل من سرباز بودن و هواشونو داشتم . بعد از صبحانه به خط شديم و صف جمع تمرين مي كرديم كه من يه شيطوني كوچولو كردم و ارشد گروهان منو ديد و بشين پاشو داد . ساعت 8 صبح رفتيم نمازخونه كلاس عقيدتي سياسي كه تا ساعت 12 بوديم اونجا بعدش رفتم براي گرفتن ناهار و بعد از ناهار دوباره صف جمع تمرين كرديم و بعد از ظهر هم مراسم شامگاه رفتيم و بعدش شام خورديم ... ساعت 9 شب خاموشي زدن تا ساعت 9:30 قرق بود يعني كسي نبايد بيرون آسايشگاه مي رفت وگرنه بازداشت مي شد . خيلي خسته بودم از طرفي حال و حوصله نداشتم و گرفتم خوابيدم . امروز غروب دلم گرفته بود آخه به ياد ...... افتاده بودم كه اين شعرو خيلي دوست داشت : تو از شهر غريبه بي نشوني اومدي    تو با اسب سفيد مهربوني اومدي .

يادش به خير .......

 

 بقیه باشه واسه بعدا

 

  

 

شعر نيروي انتظامي در مراسم صبحگاه :

 

ما ز جان گذشتگان     حافظان ميهنيم

 

در نبر خودسران     همچو كوه آهنيم

 

پيرو خط امام     جان نثار امتيم

 

چون هژبر صف شكن     در مصاف دشمنيم

 

ديده بان مرز و بوم كشوريم     حامي حريم و دين و دفتريم

 

روز و شب پي رفاه خستگان    جان به كف مطيع حكم رهبريم

 

ما پناه قلب شكسته ايم     دل ز هر چه جز حق گسسته ايم

 

تا نجات انسان ز فتنه ها     در كمين ظالمان نشسته ايم

 

نيروي انتظامي ايرانيم     در خدمت مكتب و قرآنيم

 

 

 

رجز ( شعر رژه حماسي ) :

 

همه جا                  بروم

 

به بهانه ي تو

 

كه مگر             برسم       در خانه ي تو

 

مولاااااااااااااااااااااااااا

 

همه جا دنبال        تو ميگردم

 

كه تويي درمان همه دردم

 

يا اباصالح مددي مولا

 

يا اباصالح مددي مولا

 

يا اباصالح مددي مولا

 

ايمان         عاشورا

 

ايمان     انضباط    آموزش

 

ايمان     انضباط    آموزش

                                                                                                         

 

نظر یادتون نره

 

  

+ نوشته شده توسط گمشده ی دل در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت 7 قبل از ظهر |

 

 

 

 

 به نام تک ستاره ی یکسان قلبم

 

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم

 

 دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم

 

 به آسونیه ۱ قصه تو از عشقم گذر کردی

 

دلم ۱ گوله آتیش بود تو اونو شعله ور کردی

 

میون این همه عالم شدم تنها ترین تنها

 

منو اینجا رها کردی تو در این گوشه ی دنیا

 

 واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی

 

 نمی دونسته این ساده که خیلی بی وفا بودی

 

با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم

 

هنوزم توی این غربت برات معنای آوازم

 

>>>>>>>>...<<<<<<<<

 

تولد امسال من مثل هر سال نبود. انگار که سکوت و درد و

 

 عاشقي را

 

دوباره شناختم. دلم ميخواست  مثل همه مي نوشتم تولدم مبارک و

 

همه شما به

 

من تبريک مي گفتيد و کلي هم ذوق مي کردم. اما....عزيز

 

بهانه اي شد براي

 

ديوانه تر شدنم!

 

راستي تولدم مبارک

 

نمی خوای بهم بگی تولدت مبارک ؟ ؟ ؟ ؟

 

هر جور راحتی.....

 

؟؟ / ۰۶ / ۱۳۶۶

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط گمشده ی دل در یکشنبه 1386/02/23 و ساعت 11 بعد از ظهر |
 
 
 
 
  
 
 

 

 مرگ آن نیست که در گور سیاه دفن شوم

مرگ آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم........

 

 
+ نوشته شده توسط گمشده ی دل در شنبه 1385/02/02 و ساعت 6 بعد از ظهر |
       

        

می روم نمی دانم کجا .....

نمیدانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند

نمیدانم وقتی میروم لبخندی بدرقه ام میکند یا نه ....

نمیدانم وقتی نیستم دلی دلتنگم میشود یا نه ....

نمیدانم وقتی امدنم دور شد

چشمی چشم انتظارم میماند یا نه .....

هیچ نمیدانم

تنها میدانم باید بروم .......

 

 

 

روزگاری که تو بودی و عشق تو

روشنایی دلم از تمام روشنایی های شهر  بیشتر بود

اما اکنون چراغ های خانه روشن است و چراغ های دلم خاموش

به ستاره های اسمان هم گفته ام  اگر خاموش باشند غمی نیست

چون به تاریکی و خاموشی عادت دیرینه دارم

قلب مرا نگاه کن!!!

پر از درد و غم است

بی ستاره و خاموش !

 

 

        
 


آن هنگام که آن بوته خار بر روي زمين تنها بود....

 

 

خداوند گل سرخي را در کنارش رويانيد ...

 

 

آن گل در کنار بوته خار شکفت .............

 

 

خداند برگشت و آن گل را از روي زمين با خود به آسمان برد..... .

 

 

اما آن گل ديگر هرگز نشکفت .........

 

.

.

.

.

.

 

آري آن گل سرخ ريشه اش را کنار آن بوته ...

 

 

روي زمين جا گذاشته بود......

 

 

آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود......

 

 

درآن هنگام بود که خداوند گريست ..

 

 

گريست و عشق را آفرید

 

 

 

 

 

 

آن زمان

 

 

که گل سرخ کوچک قلبم

 

 

در پنجه خاطر ات تو

 

 

فشرده می شد

 

 

شعر را

 

 

  چون قاصدکی در باد

 

 

رها کردم

 

 

تا پرواز آبی اش

 

 

نشان آرزوهای نهفته ام باشد

 

 

 

 

 

  

 

اشك:

 

ای اشک، ای نهایت احساس من، در اوج سکوت بر جانم ببار...

 

پس اشک شدم و از اشک گفتم چرا که اشک آغاز سکوت است،

 

از عشق گفتم چون اشک، عشق را میخواند و عشق نیز اشک را...

 

گریه کردم اما ساکت و آرام،

 

چرا که نباید اشک را با های های کردنم می آزردم،

 

آن گاه دلم آرام گرفت...

 

اشک پرسید سکوت چیست و صبر از آن کیست؟

 

گفتم: سکوت شاخه ایست سبز که با صبرش غنچه ای نمایان میشود

 

و او از آن ماست، هم صبر و هم غنچه زیبای صبر،

 

پس خندید و گفت:

 

حال این شاخه سبز در کنار غنچه آرام مینشیند تا شاهد رخ زیبای نهانش باشد.

 

برخاست در قالب بخاری از اشک و به آسمان سلامی تازه داد،

 

رو به من کرد و پس از کمی تامل بدرود گفت و رفت.

 

 

حال آموختم که صدها اشک در کنار قلبم در سکوتی آرام بگذارم

 

و به انتظار فردایی روشن چشم بر آسمان بدوزم.

 

 

 

 

 

پاکترین احساس، احساس دوست داشتن، چرا واسش ارزش نمیذاریم

 

چرا بهش فرصت نمیدیم؟ قشنگ تر از اون چی داریم

 

 

 

 

                           زیبا تر از خود ::::::::::

 

جملات زیبا هستند ولی زیبا تر از خویش میسازند به نام واژه

 

که آنها هم میتوانند زیبا تر از خویش بسازند.

 

پس اگر من و تو واژه باشیم،

     

 

            چه زیباست که بهتر از خود بسازیم

 

 

 

 

 

اي دريــــــــا

 

قلبم را با تمام تنهائي به تو خواهم بخشيد

 

قلب معصومم را که به تنهائي يک گنجشک است

 

 

قلبم را به دريا خواهم داد و به دريا خواهم گفت : که با من مهربان باشد

 

به دريا خواهم گفت :  من دلم غمگين است و به اندازه يک دنيا خستگي را مي شناسم

 

من

 

قلب معصومم را به دريا خواهم بخشيد تا به همراه ماهيها به تنهائي خود فکر کنم

 

اي دريا

 

قلبم را به تو مي بخشم تا بيانديشم به صداقت ماهيها

 

خوش به حال ماهيها

 

 

وقتي گلداني شكست هر كسي چيزي گفت .....حيف بود .......

زيبا بود ...........كوچك بود ........ ولي وقتي قلب من شكست چي؟

نه كسي فهميد نه چيزي گفت .

 

 

خدایا به هرکس که دوست داری بیاموز که عشق

 

از زندگی کردن هم برتر است

 

و به آنکه بیشتر دوست میداری بیاموز که

 

 دوست داشتن از عشق هم برتر است .

 

 

 

+ نوشته شده توسط گمشده ی دل در شنبه 1385/02/02 و ساعت 6 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

 

نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده توسط گمشده ی دل در پنجشنبه 1385/01/17 و ساعت 12 بعد از ظهر |
 

هیچ وقت

 هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار!!! 

جواب سلام را با علیک بده ،

جواب تشکر را با تواضع ،

جواب کینه را با گذشت ،

جواب بی مهری را با محبت ،

جواب ترس را با جرات ،

جواب دروغ را با راستی ،

جواب دشمنی را با دوستی ،

جواب زشتی را به زیبایی ،

جواب توهم را به روشنی ،

جواب خشم را با صبوری ،

جواب سرد را به گرمی ،

جواب نا مردی را با مردانگی ،

جواب همدلی را با رازداری ،

جواب پشتکار را با تشویق ،

جواب اعتماد را بی ریا ،

جواب بی تفاوتی را با التفات ،

جواب یکرنگی را با اطمینان ،

جواب مسئوولیت را با وجدان ،

جواب حسادت را با اغماض ،

جواب خواهش را بی غرور،

جواب دو رنگی را با خلوص ،

جواب بی ادب را با سکوت ،

جواب نگاه مهربان را با لبخند ،

جواب لبخند را با خنده ،

جواب دلمرده را با امید ،

جواب منتظر را با نوید ،

جواب گناه را با بخشش ،

وجواب عشق چیست جزعشق ؟

همیشه جواب     های ، هوی    نیست ، جواب خوبی را با خوبی بده ، جواب بدی را هم با خوبی بده .هیچ وقت جواب سربالا نده.هیچ وقت هیچ چیزوهیچ کس را بی جواب نگذار.مطمئن باش هرجوابی که بدهی " یه روزی ، یه جوری ، یه جایی "

به تو باز می گردد.

 

+ نوشته شده توسط گمشده ی دل در شنبه 1385/01/12 و ساعت 6 بعد از ظهر |
 
  

 

نکاتی که باید همیشه درذهن داشته باشید : 

*اگر برحسب اتفاق زندگی را شکستید آن را تعمیر کنید .  

* اگرآن را امانت گرفتید به صاحب اصلی آن برگردانید .

*اگر آن را با ارزش می دانید ازآن محافظت کنید .

*اگر آن را آشفته ونا مرتب کردید ، دوباره به حالت منظم برگردانید .

*اگر نمی دانید چگونه ازآن استفاده کنید به دفترچه های راهنما یعنی کتاب های مختلف وانسان های با تجربه مراجعه کنید .

* اگر درآن چیزی ویا نکته ای هست که ربطی به شما ندارد ومربوط به انسان دیگر است درآن دخالت نکنید. 

*اگرانجام کاری یا به زبان آوری حرفی ،زندگی دیگری را خراب می کند ،سکوت اختیار کنید. 

 

 

+ نوشته شده توسط گمشده ی دل در شنبه 1385/01/12 و ساعت 6 بعد از ظهر |

  

بيا مثل کسي شو که يه شب قصد سفر کرد

 

ديد يارش داره ميمیره

 

موندش و ترک سفر کرد

 

تقدیم به بهترینم  . . . . . .

 

 

 

 

دنياي عجيبي است؛ وقتي مي خواهي گريه کني

 

                      شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري

 

           و غم دلت را زار زار اشک بريزي و وقتي شانه اي

 

                   براي گريستن داري ديگر اشکي براي ريختن نداري

 

                و نه حتي نيازي به ريختن اشک!!!

 

 

   

ای کاش سکان زندگی را کمی به سمت صداقت بر گردانیم

 

و جاده خیس عشق را سبز در پیش بگیریم

 

در امواج سبز لنگر بیندازیم و رقص بی ریای ماهی ها را به

 

 تماشا بنشینیم

 

کاش آنقدر محکم باشیم که توفان از ما هزار فرسنگ بگریزد

 

 

 

 

  

 

عشق

 

 محصول ترس از تنها ماندن نيست ...

 

عشق

 

 فرزند اضطراب نيست ...

 

عشق

 

 آويختن باراني به نخستين ميخي که دستمان به آن مي رسد نيست...

 

عشق

 

 يک توهم بازيگوشانهء تن گرايانه نيست

  

 

میون باغ گلها من بودم تک وتنها
هیچ کس با من رفیق نبود اگرم بود عزیز نبود
هیچکس نگفت کی هستی تو چی هستی تو؟
تو زندگی هدف داری علاقه ای به عشق داری؟
زندگی برام تباه بود رنگش همش سیاه بود
آورد برام این روزگار یه دوست خوبی به یادگار
اون دوست نبود رفیق بود رفیق نبود عزیز بود
هرچی که بود عاشق بود قلبش پیشم عمیق بود
با قلب خوب و پاکش با دستان زیبایش
دنیای قشنگی ساخت زیبا ورنگارنگی ساخت
دنیائی که هیچ کس نبود ما بودیم و هیچکی نبود

 

 

 

 

دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم

 

عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني

 

درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني 

 

 گوش خواهم داد بي هيچ سخني

 

در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني

 

در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي

 

اينگونه شايد احساسم نميمرد

 

 

+ نوشته شده توسط گمشده ی دل در یکشنبه 1384/12/28 و ساعت 7 قبل از ظهر |

 

 

  

 
به من محبت برسان که دلم مثل یک کویر شده است

 

 که در حسرت یک قطره باران است....



وقتی تو نیستی انگار من نیز نیستم ، تو که باشی من هستم



و تو هستی و یک دنیا خوشبختی!



دل من یک دل کهنه است ، دلی که بارها زیر پاهای بی وفایان له شده



شکسته شده و بی احساس شده است اما از لحظه اینکه تو را دید دوباره



یک دل عاشق و پر امید شد ، پس کاری نکن دوباره این دلم شکسته شود



که اگر اینبار شکست دیگر هیچ امیدی به آن نیست

 

 

 

 


با تو زنده ام ، بی تو میمیرم ، دور از تو پریشانم ، در کنار تو شادابم!



پس ای عزیز راه دورم با من باش ، و تا ابد دوستم داشته باش.

 

     

چه زيباست به خاطر تو زيستن و براي تو ماندن و به پاي تو ساختن و به پاي تو نشستن .


چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و بدون خوشبختي زيستن

 

 براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو رسيدن .


اي کاش مي دانستي بدون تو و بدور از قلب حساست زندگي چه تلخ و نا شکيباست.

 

 

+ نوشته شده توسط گمشده ی دل در پنجشنبه 1384/12/18 و ساعت 5 بعد از ظهر |

   

 

 

 

به دیار دیگری مي روم

 

مي روم که شاید کسی یادم کند

 

شايد به یاد من کسی گریه کند

 

شايد كه روزی  بفهمم کسی عاشقم هست

 

ديگرعاشق نباشم

 

چون دیگر نخواهم بود

 

                           براي كسي كه هرگز يادم نكرد .... 

 

                           براي كسي كه هرگز يادم نكرد.........

 

 

+ نوشته شده توسط گمشده ی دل در پنجشنبه 1384/12/18 و ساعت 5 بعد از ظهر |
new >>>>